اساطیر، کهن ترین خاستگاه نقوش نمادین گلیم و دستبافتهای موجود در ایران و بخصوص در میان ایلاتی چون قشقایی هستند که از سالهای دور تا به امروز سینه به سینه منتقل شده و بر روی هنرهای دستی و دستبافت های ایرانی نقش بسته اند.
صنایع دستی هر ملتی تبلور آیین، آداب و رسوم، بینش اساطیری و اعتقادات مذهبی آن قوم و ملت است.
اگر بخواهیم با سیر تحول فرهنگی تحول فرهنگی و تمدن و اندیشه یک سرزمین آشنا شویم، باید باورها و اعتقادات آنها را از درون اسطورهها بیرون بکشیم؛ چه بسا مطالعه اساطیر، ما را با گوشههایی از آداب و الگوهای کهن که هنوز در ما زنده است و کاربردی ناخودآگاه دارد آشنا سازد.
اغلب نقوشی که امروز در صنایع دستی به کار میروند، قرنهاست که سینه به سینه و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند بیآنکه حتی امروزه زنان عشایری یعنی بافندگان این آثار، نامی یا توضیحی برای آن داشته باشند.
هرچند دیرینگی اساطیر باستانی با پیدایش و تکامل زبان انسان همزمان و حتی کهن تر از آن میباشد اما دانش اسطوره شناسی تنها عمری دویست ساله دارد و این زمان در مقایسه با قدمت اساطیر باستانی ایران، زمانی بس ناچیز است.
اسطوره در لغت با واژه (Historia) به معنی روایت و با تاریخ هم ریشه است. در یونان (Mythos) به معنی شرح خبر و قصه آمده که با واژه انگلیسی (Mouth) به معنی دهان، بیان و روایت از یک کلام میتوان آن را چنین تعریف کرد: اسطوره عبارت است از روایت یا جلوه ای نمادین درباره ایزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبیعی و به طور کلی جهان شناختی که یک قوم به منظور تفسیر خود از هستی به کار میبندند.
اسطوره سرگذشتی راست و مقدس است که در زمانی ازلی رخ داده و به گونه ای نمادین، تخیلی و و هم انگیز میگوید که چگونه چیزی پدید آمده، هستی دارد یا از میان خواهد رفت.
به عبارتی بینش جوامع ابتدایی و تفسیر آنها از جهان به گونه اسطوره جلوه گر میشده است و هر چند در ردیف حماسه، افسانه و قصه های پریان قرار می گیرد اما با آنها متفاوت است.
اسطوره به گونه آیینها وشعائر متبلور میشود؛ باورهای دینی انسان نخست از اسطوره ها آغاز میگردد و بعدها در زمانهای متأخرتر به گونه ادیان شکل می گیرد. پس اسطوره به یک عبارت دین و دانش انسان نخستین و داشته های معنوی اوست.
اسطوره بُنی دینی و فلسفی دارد، فلسفی نه به معنای امروزیاش بلکه تنها استدلالی تمثیلی از جهان پیرامون؛ روایت اساطیری میتوانند درباره آفرینش کیهان، طبیعت، انسان یا درباره ویرانی نیروهای اهریمنی باشد.
پس به طور کلی اسطوره اصطلاحی است فراگیر برای نوعی ارتباط به ویژه به گونه روایت دینی و مقدس روزگاران پیشین که به اشکال زیر متبلور میشده است:
۱- رفتار نمادین: اجرای آیینها، مراسم مذهبی، مناسک و رقصهای جادویی؛
۲- جایگاههای نمادین: پرستشگاهها، معابد و مقابر؛
3- اشیای نمادین: انواع ظروف کاسه، جام، سلاح، دهنه اسب، درفش، علم و طلسمها.
پس میبینیم که اسطوره همیشه به صورت حکایت و روایت نیست بلکه میتواند به گونه نقش و نگار هم در بیاید.
بیان تصویری بیان نمادین است؛ برای درک آن باید نمادهای به تصویر درآمده را در قالب الفاظ و کلمات درآورد و قابل هضم کرد؛ اما انسان اساطیری نیازی به ترجمه این معانی و رمزها نداشت زیرا راز و رمز این نگاره های اسطورهای را از نیاکان میآموخت.
تصاویر اساطیری در آیین و شعایر متبلور میشد، درفشها و علمها خود راوی نمادهای آیین بودند و برگزار کنندگان آیین نیازی به توجیه و تفسیر نشانههای نمادین احساس نمیکردند.
در واقع اسطوره اساسی ترین جایگاه نماد است. ماهیت اسطوره چنان است که جز با نماد توضیح داده نمی شد. بهترین راه شناخت نمادها، شناخت نحوه برخورد تمدنهای سنتی با نماد و مفاهیمی است که از نماد در مییافته اند زیرا در این جوامع نماد تنها کلامی موجز و مجمل نیست، بلکه مناسبات و ارتباطات بین دال و مدلول انسان و ایزد و… را تعریف میکند.
از روی مدارک به دست آمده از غارهای عصر دیرینه سنگی چنین بر می آید که انسان همواره می کوشیده است تا با توسل به جادوی تصویر بر محیط و طبیعت پیرامون خویش مسلط شود. اما همزمان با ظهور سومریان و آغاز تاریخ مدون، جادوی کهن خود را به دین خدایان نیکخواه و بدخواهی داد که تجسمی از نیروهای طبیعت بودند و غالباً با طرزی ویرانگرانه با امیدها و نقشههای انسان به ستیز بر میخواستند.
در این دشت حاصلخیز گرمای طاقت فرسای تابستان و سیل های بنیان کن، آفات و هجوم ملخها انسان را به پذیرفتن این اندیشه وا میداشت که گویا نیروهایی تسلط ناپذیر و برتر از او وجود دارند، او باید آنها را رام کند یا بر آنها غلبه کند.
دین رسمی به صورت مجموعه ای از داد و ستدهای گوناگون میان انسانها و خدایان احتمالاً در میان سومری ها پدید آمده است و صرف نظر از این که تاکنون با چه تغییراتی طبقه بندی و متحول شده است، دین همچنان تدابیر شفاعت طلبانه خود را که شامل نماز، قربانی، زیارت و ناتوان بودن طبیعت آدمی و اجبارش را در برابر نیرویی برتر حفظ کرده است.
دین سومریان و کسانی که از آنها پیروی میکردند بر محور خدایان طبیعت در دنیای بین النهرینیها به شکل مبارزه میان جانوران و هیولاها نمایانده و بیان می شد.
در سایه و تحت بنیان و اساس هر تمدنی، دریایی از سحر و خرافه پرستی و جادوگری جریان داشته است. گفته میشود که هیچ تمدنی از لحاظ پایبند بودن به اوهام و خرافات به پای تمدن بابلی نمیرسد؛ذ کاهنان بابلی هر حادثه از ولادت غیر طبیعی گرفته تا اشکال مختلف مرگ را با تعبیرات سحری و فوق طبیعی تفسیر و تأویل میکردند.
بیشتر نوشته های بابلی که از کتابخانه اشور بانی پال به دست آمده نسخه هایی سحری است برای بیرون راندن اجنه و شیاطین و پرهیز کردن از گزند آنها. طبیعتاً برای جلوگیری از گزند این شیاطین طلسم و تعویذ و اقسام مختلف باطل السحر به کار می بردند.
غالباً چنان باور داشتند که اگر کسی تصاویری یا اشیایی از خدایان را همراه داشته باشد شیاطین از او میترسند و میگریزند.
در هنر و تمدن آشور آنچه حس تحسین کنندگان را بر می انگیزد نقشهای جانوران است؛ شک نیست که هیچ مجسمه سازی نتوانسته است در مورد ساختن نقوش جانوران به اندازه هنرمندان قدیم آشور موفقیت پیدا کند، این مجسمه ها پر از نیرو و شکوه هستند، آنچنان که گویی جانوران نه تنها از نظر نیروی بدنی بلکه از لحاظ اخلاقی نیز خود را برتر از انسان می پندارند مانند دو مجسمه گاو نری که به عنوان پاسبانی در کنار دروازه خرساباد قرار داشته است. دو مجسمه غول پیکر با بدن شیر، پاهای گاو، سر انسان و بالهای عقاب که از دروازه اصلی کاخ پاسداری میکردند برای دفع دشمن مرئی یا نامرئی و بخشیدن جلوه های پر شکوه و بر جسته به نمای کاخ استفاده میشدهاند.

این پیکرهها تا اندازهای برجسته ساخته شده اند و دید تمام رخ در حال استراحت آنها با دید جانبی در حال حرکت درهم می آمیزد و این درآمیختگی با افزوده شدن یک پنجم به اوج تاثیر گذاری میرسد و آنچنان قدرت شگفت انگیزی پدید می آورد که امروزه نیز از دیدنش حالت ترس آمیخته با احترام به انسان دست میدهد.
با توجه به تمامی این مدارک و شواهد در می یابیم که از دورترین زمانها حیوانات و جانوران چه نقش نمادینی در زندگی انسانها داشته اند؛ بنابراین همان بینش اساطیری کهن آسیایی با اشکال حیوانات گاهی به عنوان طلسم به کار می رفته و گاهی در قالب خدایان طبیعت و نیروهای فوق بشری در بناهای تاریخی استفاده میشده است.
انسان آن روزگار برای هر جانوری با توجه به خصوصیات آن جانور و اعتقادات اساطیری کهن ویژگی ای خاص قائل میشد و از تصاویر آن استفاده های نمادین میکرد، این نمادها از دوره ای به دوره دیگر و از آثاری به اثر دیگر منتقل شدهاند و آنچه امروز برای ما به یادگار مانده تنها صورت ظاهری این نقوش و نمادها همراه با پرده ای از ابهامات و سوالات گوناگون در این زمینه است.
پس با این بینش و تفکر میتوان جایگاه و ریشه بسیاری از نقوش نمادین صنایع دستی را پیدا کرد.
برای مثال نقوش حیوانیای که در بافتههای گلیمی دیده میشوند، هر یک میتواند نمادی خاص باشد از اسطوره کهن که سینه به سینه به نسل بعدی منتقل شده است. اما از آنجا که بافته ها از پارچه گرفته تا قالی و گلیم به سبب خلل پذیری دوام نیاوردهاند ناگزیر باید این نقشمایه های کهن چندین هزار ساله را در میان آثاری جست که قابلیت دوام چندین هزار ساله دارند همچون سفالینه ها، اشیای مفرغی، پیکره های سنگی و حتی بازمانده های بناهای باستانی.
قدمت فرشبافی چندان کمتر از تاریخ سفالگری نیست و به عصر مفرغ می رسد. بنابراین میتوان ادعا کرد که همان نقوشی که بر روی سفالینه ها و مفرغها به تصویر کشیده میشده بر روی منسوجات و بافته ها نیز نقش میبسته است.
این ذهنیت و تصور خصوصاً هنگامی قوت پیدا میکند که هر دو نقشمایه حدوداً مربوط به یک مکان جغرافیایی باشند.
شاید یکی از بهترین مناطق برای مقایسه و اثبات این ادعا همان منطقه لرستان باشد که مقدار زیادی اشیای برنزی مربوط به هزاره های پیش از میلاد از آنها به دست ما رسیده است.
این نوشته برگرفته از مقاله عوامل موثر بر شکل گیری و پیدایش نقوش گلیم قشقایی از دکتر ابوالقاسم دادور و مهندس حمیدرضا مومنیان میباشد؛ مقاله قبلی در رابطه با خاستگاه نقوش گلیم قشقایی بود که تقدیم شما عزیزان شد.